مد و پوشاک

مد و پوشاک ایران و جهان

مد و پوشاک

مد و پوشاک ایران و جهان

داستانی که نگاه شما را تغییر خواهد داد.

 این داستان را ابن جوزی نقل میکند که:
در بلخ مردی علوی [ از سادات منتسب به امیرالمؤمنین علی(ع) ] زندگی میکرد تا اینکه بیمار شد و بعد از دنیا رفت.
*⃣ همسرش گفت: با دخترانم به سمرقند رفتم، تا مردم کمتر ما را سرزنش کنند و در سرمای شدید وارد این شهر شدم و دخترانم را به مسجد بردم و خودم برای تهیّه چیزی بیرون آمدم. این داستان را ابن جوزی نقل میکند که:

در بلخ مردی علوی [ از سادات منتسب به امیرالمؤمنین علی(ع) ] زندگی میکرد تا اینکه بیمار شد و بعد از دنیا رفت.

*⃣ همسرش گفت: با دخترانم به سمرقند رفتم، تا مردم کمتر ما را سرزنش کنند و در سرمای شدید وارد این شهر شدم و دخترانم را به مسجد بردم و خودم برای تهیّه چیزی بیرون آمدم.

دیدم مردم در اطراف شیخی اجتماع کرده اند،

پرسیدم: او کیست؟

گفتند: شیخ شهر است.

من نیز نزد او رفتم و حال و روزم را شرح دادم

ولی او گفت: دلیلی بر سیادتت بیاور؟

و توجّهی به من نکرد و من هم به مسجد بازگشتم.

در راه پیر مردی را در مغازه ای دیدم که تعدادی در اطرافش جمع اند،*

پرسیدم: او کیست؟

*گفتند: او شخصی مجوسی است،

با خود گفتم: نزد او بروم شاید فرجی شود؟

*لذا نزد وی رفته و جریان را شرح دادم.

او خادم را صدا زد و گفت: برو و همسرم را خبر کن، تا به اینجا بیاید،

*پس از چند لحظه بانویی با چند کنیز بیرون آمد.

شوهرش به او گفت: با این زن به فلان مسجد برو و دخترانش را به خانه بیاور.


*سیده میگوید: همراه این زن به منزل او آمدیم و جایی را در خانه اش به ما اختصاص داد و به حمام برد و لباسهای فاخر بر ما پوشاند

و انواع خوراکها را به ما داد و آن شب را به راحتی سپری کردیم.

*در نیمه های شب شیخ مسلمان شهر در خواب دید، قیامت برپاست و پرچم پیامبر(ص) بر بالای سرش بلند شد.

در آنجا قصری سبز را دید و پرسید: این قصر از آن کیست؟

*پیامبر(ص)فرمود: از آن یک مسلمان است.

شیخ جلو میرود و پیامبر(ص) از او روی میگرداند

*عرض میکند: یا رسول اللَّه(ص) من مسلمانم چرا از من اعراض میکنی؟

فرمود: دلیل بیاور که مسلمانی؟

*شیخ سرگردان شد، و نتوانست چیزی بگوید.

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.