گاهی زندگی، مجال نمی دهد. گاهی محال است که مجال زندگی نمی دهد. اگر از نقطه ای که تفاوت ظاهری مجال و محال است، بگذریم به دو راهی افکار می رسیم". بودن" وقتی میسّر است که باید و نباید رنگ ببازد و هرچه می ماند، صرفاً و صرفاً موجودیت، " بودن " در معنای حقیقی باشد. در غیر اینصورت " بودن " و " نبودن " در یک کفه ی ترازو قرار می گیرد.
اگر "بودن " منوط به "نبودن " است. هر عقل سلیمی می داند که "نبودن " بهتر از"بودن " است. اگر" بودن " منوط به " بودن " است. حافظ می گوید :
ریشه های آفت زده را با تبر می زنند که درخت جان بگیرد. که شاخه های جوان تنومند شوند. به باروری برسند و رشد کنند . خرافات آفت شاخه هاست، اگر به ریشه رسد،ریشه های درخت را می خشکاند. جهل هم آفت است. آفت درخت هزار ساله را می خشکاند. عمر انسا. که چیزی نیست.
چه چیز دنیای تاریک را روشن می کند، روشنی بخش. دل چیست؟ بدون عشق زندگی رنگ می بازد. و معنای زندگی در فاصله نیست. فاصله از عمق و عمر عشق می کاهد. عشقی که عمر آن چند روزی باشد، بلاشک هوس می شود. چشم می،بیند و لب ها می خندند. اما دل عاشق به هرکسی نمی خندد. عاشق دلبسته است. نه دلخسته.
آدم ها می آیند و می روند و غوغا به پا می کنند . گاهی آنقدر غرق نداشته های خود می شوند که تمام حق تو را به جای حق خودشان طلب می کنند و گاهی آنقدر دارا می شوند که بذل و بخشش های بی مورد می کنند به حدی که دیگران بخشش را وظیفه ای می دانند که در قبال آنها به روی شانه ات مانده. هم مورد اول به دوش انسان سنگینی می کند و مورد دوم ادامه مطلب ...
گویند قبل از انقلاب مردی در شهر خوی بود که به او تِرمان میگفتند .
او شیرینعقل بود و گاهی سخنان حکیمانهی عجیبی میگفت .
روزی از او پرسیدند : « مصدق خوب است یا شاه ؟ بگو تا برای تو شامی بخریم . » ترمان گفت :
« از دو تومنی که برای شام من خواهی داد ، دو ریال کنار بگذار و قفلی بخر بر لبت بزن تا سخن خطرناک نزنی !!! »
اسب سواری ، مرد فلجی را سر راه خود دید ڪه عصا به دست پیاده می رود .
مرد سوار دلش به حال او سوخت ، از اسب پیاده شد. او را از جا بلند ڪرد و بر روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند!
مرد افلیج ڪه اڪنون خود را سوار بر اسب می دید، دهنه ی اسب را ڪشید و گفت :
اسب را بردم ...
و با اسب گریخت!