احساسات دربالاترین لایه ذهن قرار دارند و با هیاهو و سرو صدا خیلی زود خودشان را نشان میدهند و اگر انسان در مرحله تفکر و اندیشه عجله نماید و تصمیم عجولانه ایی یگیرد ، ماهیت تصمیمی که اتخاذ نموده در رده تصمیمات احساسی قرار می گیرد.البته این گونه تصمیمات در مواقع مواجهه با خطرات جانی واتفاقات پیش بینی نشده می توانند بهترین تصمیم باشند ولی در تصمیماتی که مرتبط با دیگران و مسائل آتی زندگی که انسان فرصت زمانی لازم را در اختیاردارد می تواند در ارزیابی تصمیمات خود موارد ذیل را رعایت نماید. ادامه مطلب ...
در روزگار قدیم ، پادشاهی سنگ بزرگی را در یک جاده ی اصلی قرار داد . سپس در گوشه ای قایم شد تا ببیند چه کسی آن را از مسیر برمیدارد .
برخی از بزرگان ثروتنمد با کالسکه های خود به کنار سنگ رسیدند ، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند . بسیاری از آنها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند . هیچ یک از آنان کاری به سنگ نداشتند .
پادشاهی میخواست نخست وزیرش را انتخاب کند. چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی که آن جدول را حل نکنید نخواهید توانست قفل را باز کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید میتوانید در را باز کنید و بیرون بیایید» ادامه مطلب ...
روزی بود و روزگاری.پدری زندگی می کرد که همیشه دلسوز پسر بود اما از بد روزگار پسر سر به هوا و جاهل بود.پسر در بچگی با دوستان ناباب معاشرت می کرد و هر چه پدر نصیحت می کرد گوشش بدهکار نبود.در بزرگی با اوباش ها معاشرت کرد تا اینکه یک روز در شهر بلوایی شد.عده ای اوباش دست به شورش زدند و حاکم شهر را بیرون کردند و از بین آنها همان پسر جاهل شاه شد .همه را جان به لب کرده بود ادامه مطلب ...
مادری (خشو ) بعد از اتمام ماه عسل با تبسم به عروسش گفت: تو توانستی در عرض سی روز، پسرم را ملتزم به خواندن نمازهایش کنی؛ کاری که من طی سی سال در انجام آن تلاش کردم و موفق نشدم! و اشک در چشمانش جمع شد...
عروس جواب داد: مادر، داستان سنگ و گنج را شنیدهای؟ میگویند: سنگ بزرگی، راهِ رفت و آمد مردم را سد کرده بود، مردی تصمیم گرفت آن را بشکند و از سر راه بردارد، با پتکی سنگین، نود و نه ضربه به پیکر سنگ وارد کرد و خسته شد؛