یک شب مار بزرگ برای پیدا کردن غذا وارد دکان نجاری شد٬عادت نجار این بود که موقع ترک کارگاه وسایل کارش را روی میز گذاشته بود.
همنطور که مار گشت میزد بدنش به اره گیر کرد و کمی زخم شد.
مار خیلی عصبانی شدوبرای دفاع از خود اره را گاز گرفت.
این کار سبب خون ریزی دور دهانش شد و او که نمی فهمید که چه اتفاقی افتاده، از اینکه اره دارد به او حمله می کند و مرگش حتمی است تصمیم گرفت برای آخرین بار از خود دفاع کرده و هر چه شدیدتر حمله کند. او بدنش را به دور اره پیجاند و هی فشار داد.
ادامه مطلب ...
لقمان حکیم گفت: من سالیان دراز است که با داروهای مختلف مردم را مداوا کردم؛ و نتیجه گرفته ام؛که هیچ دارویی بهتر از “محبت” نیست !کسی از او پرسید: و اگر این دارو هم اثر نکرد چی؟ لقمان لبخندی زد و گفت؛ “جواب سلام را با سلام بده،- جواب تشکر را با تواضع ، جواب کینه را با گذشت ادامه مطلب ...
استادی درشروع کلاس درس، .لیوانی پراز آب به دست گرفت آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند: 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
کودک درون ،همان بچه ی کوچکی است که شما در گذشته بودید و آرزو دارد به او توجه و از او مراقبت کنید و مورد مهر و محبت شما قرار گیرد .با این که بزرگ و بالغ شده اید ،این کودک هنوز در درون شما وجود دارد .-بچه شیطان و روح سرکش درون تان که او را رام و مطیع کرده اید و هنوز در وجودتان زندگی می کند .او از شما می خواهد آزاد و رهایش نمایید. احساسات و عواطفی که در خود سرکوب و خاموش کرده اید و هنوز در وجودتان زنده است .وجود خلاق ،داری تخیل زیاد و هنرمندی که در خود شکل داده و کنترل کرده اید و هنوز در درونتان زندگی می کند و می خواهد آزاد شود . ادامه مطلب ...
عمر زندگی مان آنقد کوتاه است که گاهی واقعا فکر کردن به گذشته هیچ سودی ندارد باید گذشته را درهمان گذشته گذاشت وبه آینده فکر کرد»
من یقین دارم تک تک انسان ها این سخن را باور که دارند هیچ به آن ایمان هم دارند.
اما اکثرمان در کوچه پس کوچه های گذشته مان گیر افتادیم انگار که دنبال یک راه برای رسیدن به آینده می گردیم.